تبلیغات
دانلود تحقیقات علمی و پژوهشی , آموزشی , تمامی رشته ها - گفتنیهاى تاریخ شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاریخ ایران و جهان
 
درباره وبلاگ


دانلود پاورپوینت,دانلود مقاله,دانلود کارآموزی,دانلود تحقیق,دانلودپروژه,دانلود گزارش کار,دانلود مبانی,دانلود فایل,دانلود پرورزال,خرید فایل,دانلود ,علمی وآموزشی,کاربردی,تئوری,فنی حرفه ای,کاردانی,علوم پزشکی,علوم انسانی معماری ,نمونه سوالات

مدیر وبلاگ : Rose Doc
موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
rosedoc.mihanblog.com - ranking and value
دانلود تحقیقات علمی و پژوهشی , آموزشی , تمامی رشته ها
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

باسمه تعالى

تاریخ عبارت است از بیان وقایع و حوادثى كه در دوره زندگى بشر روى داده است و در آن فراز و نشیبها، شكست و پیروزیها، تلخى و شیرینیها را بخواننده عرضه دارد. چنانكه گویى خویشتن را با آنان و حوادثى كه اتفاق افتاده هم عصر و همگام مى پندارد. حضرت على (ع ) در این مورد چنین مى فرماید:
اگر چه من عمر دراز نكردم ، مانند عمر كسانیكه پیش از من بودند، ولى در كارهاى ایشان نگریسته و در اخبارشان اندیشه نموده ، در بازمانده هایشان سیر كرده ام چنانكه مانند یكى از آنان گردیدم . بلكه به سبب آنچه از كارهاى آنها به من رسیده چنان شدم كه گوئى من با اول تا آخرشان زندگى كرده ام . (1)
همچنین گفته اند: كه تاریخ آیینه و درس حال و آینده است و چنانكه ابن فندق مى گوید:
مدت كوتاه عمر انسان اجازه نمى دهد كه هر كس جداگانه یك یك كارها را تجربه كند ناچار باید از تجارب دیگران خاصه گذشتگان هم بهره ببرد و این چیزى است كه از مطالعه تاریخ بدان مى توان رسید.
بدینگونه كسى كه در تاریخ تاءمل كند و در آنچه براى وى پیش مى آید از حوادث گذشته عبرت و حكمت بیاموزد مثل آن است كه در رویدادهایى كه برایش پیش مى آید، با تمام خردمندان عالم مشورت كرده باشد.
قرآن مجید نیز در آیه كریمه (قل سیروا فى الارض ثم انظروا كیف عاقبه المكذبین ) (2) و آیات دیگر مردم درس بیاموزند و عاقبت كج اندیشان و طغیانگران و ظالمان را به چشم خود ببینند و از فرجام نیك حق طلبان و آزادیخواهان پند گیرند. تا از ستمگرى و طغیان دورى نموده و راه فلاح و رستگارى را در پیش گیرند.
حال با توجه به نقش ارزشمند تاریخ در زندگى بشر، لزوم مطالعه آن بر كسى پوشیده نیست . اما براى همگان این امكان وجود ندارد كه تاریخ را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده آنچه كه موجب ترقى و سعادت بشر گردیده سرمشق خود قرار دهند و از آنچه موجب سقوط و بدبختى دیگران شده دورى نمایند.
لذا لزوم تلخیص تاریخ و بیان تلخى ها و شیرینیهاى آن بیش از پیش نمودار مى گردد و فلسفه وجودى این مجموعه (گفتنیهاى تاریخ ) نیز همین مى باشد.
جمع آورى داستانهاى تاریخى در یك دفتر مى تواند درسهاى عبرت انگیز را به راحتى در اختیار علاقه مندان قرار داده ، نیاز آنها با به كتب تاریخى تا حدى مرتفع سازد. كتاب حاضر اولین جلد از این مجموعه مى باشد.
البته باید اذعان نمود كه این كتاب داراى كاستى ها و كمبودهاى فراوانى است و چیزى جز لطف و بزرگى خوانندگان گرامى نمى تواند آن را جبران نماید. شایان ذكر است كه در تنظیم این مجموعه سعى شده حتى الامكان از وقایع گوناگون و متون مختلف استفاده گردد، تا علاوه بر معرفى متون تاریخى ، آشنایى با نثر آنها نیز حاصل شود و این امر در تنوع و جذابیت كتاب نیز نقش چشمگیرى دارد.
توضیح اینكه در بعضى از نثرها براى هماهنگى عبارات تغییرات جزئى داده شده و داستانهاى ناقص نیز با استفاده از متون مختلف تكمیل گردیده است . بهر حال امید است این اثر بتواند اهداف اصلى نگارنده را كه همانا عبرت آموزى از تاریخ است برآورده ساخته و رضایت خوانندگان را حاصل نماید.
در خاتمه لازم مى داند از برادر عزیز جناب آقاى محمد حسین صالح كه زحمت ویرایش این مجموعه را تحمل نموده اند تشكر و سپاسگزارى نماید.
پیامبر (ص ) و اصحاب صفه

روزى پیغمبر اكرم (ص ) در وقت بین الطلوعین سراغ (اصحاب صفه ) رفت (پیامبر، زیاد سراغ اصحاب صفه مى رفت .) در این میان ، چشمش ‍ به جوانى افتاد. دید این جوان یك حالت غیر عادى دارد: دارد تلوتلو مى خورد، چشمهایش به كاسه سر فرو رفته است و رنگش ، رنگ عادى نیست . جلو رفت و فرمود: كیف اصبحت (چگونه صبح كرده اى ؟) عرض كرد اصبحت موقنا یا رسول الله در حالى صبح كرده ام كه اهل یقینم ؛ یعنى آنچه تو با زبان خودت از راه گوش به ما گفته اى ، من اكنون از راه بصیرت مى بینم . پیغمبر مى خواست یك مقدار حرف از او بكشد، فرمود: هر چیزى علامتى دارد، تو كه ادعا مى كنى اهل یقین هستى ، علامت یقین تو چیست ؟ ما علامه یقینك ؟ عرض ‍ كرد: ان یقینى یا رسول الله هو الذى احزننى و اسهر لیلى و اظما هو اجرى ، علامت یقین من این است كه روزها مرا تشنه مى دارد و شبها مرا بى خواب ؛ یعنى این روزه هاى روز و شب زنده داریها، علامت یقین است . یقین من نمى گذارد كه شب سر به بستر بگذارم ؛ یقین من نمى گذارد كه حتى یك روز مفطر باشم . فرمود: این كافى نیست . بیش از این بگو، علامت بیشترى از تو مى خواهم . عرض كرد: یا رسول الله ! الان كه در این دنیا هستم ؛ درست مثل این است كه آن دنیا را مى بینم و صداهاى آنجا را مى شنوم ؛ صداى اهل بهشت را از بهشت و صداى اهل جهنم را از جهنم مى شنوم . یا رسول الله ! اگر به من اجازه دهى ، اصحاب را الان یك یك معرفى كنم كه كدام یك بهشتى و كدام جهنمى اند. فرمود: سكوت ! دیگر حرف نزن .

گفت پیغمبر صحابى زید را
كیف اصبحت اى رفیق با صفا

گفت عبدا موقنا باز اوش گفت
كو نشان از باغ ایمان گر شكفت

گفت تشنه بوده ام من روزها
شب نخفتستم ز عشق و سوزها

گفت از این ره كو، ره آوردى بیار
در خور فهم و عقول این دیار

گفت خلقان چون ببینند آسمان
من ببینم عرش را با عرشیان

همین بگویم یا فرو بندم نفس
لب گزیدش مصطفى یعنى كه بس

بعد پیغمبر به او فرمود: جوان ! آرزویت چیست ؟ چه آرزویى دارى ؟ عرض ‍ كرد: یا رسول الله ! شهادت در راه خدا. (3)
آن ، عبادتش و این هم آرزویش ؛ آن شبش و این هم روز و آرزویش . این مى شود مؤ من اسلام ، مى شود انسان اسلام ؛ همانكه داراى هر دو درد است ، ولى درد دومش را از درد اولش دارد؛ آن درد خدایى است كه این درد دوم را در ایجاد كرده است . (4)

مى خواستند جسد پیامبر (ص ) را بدزدند

در سال 557 هجرى قمرى فرانكها در صدد آن برآمدند كه جسد پاك حضرت رسول (ص ) را بربایند و از مدینه خارج كنند، نورالدین زنگى امیر ترك كه در مبارزه با صلیبیان شهرتى به دست آورده بود به صورت شگفت انگیزى از ماجرا آگاه شد، شبى كه وى در حلب مشغول عبادت و شب زنده دارى بود، در رؤ یایى حضرت محمد (ص ) دو مرد بلند بالا را به او نشان داد و گفت (نورالدین ، كمك كن ) این شهسوار متقى بیدرنگ عازم مدینه شد و آن دو مرد بلند بالا را در آنجا یافت . این دو به بهانه زیارت قبر حضرت رسول (ص ) در مدینه مقیم شده از زیر زمین نقبى به قبر رسول خدا (ص ) زده بودند، نزدیك بود كار خود را تمام كنند كه نورالدین از راز ایشان آگاه شد و با چراغى به بازدید آن نقب رفت ، پس از آن بر گرداگرد قبر حضرت رسول (ص ) خندقى ژرف كندند و آن را با سرب گداخته پر كردند. (5)


سر فرانسوى و بدن انگلیسى

هانرى هشتم پادشاه انگلیس با فرانسیس اول پادشاه فرانسه معاصر بود و هر دو مستبد و سریع الغضب بودند.
روزى هانرى تصمیم گرفت یكى از وزراى خود را بنام (سرتومس موز) براى رساندن پیامى نزد فرانسیس بفرستد، سفیر چون از تندى مزاج فرانسیس واقف بود به هانرى گفت : اگر این پیام را به او بگویم دیگر مالك سر خود نخواهم بود. هانرى گفت : هیچ وحشت نكن به شرف بریتانیا قسم اگر سر تو را برید دستور مى دهم تمامى فرانسویانى كه در بریتانیا هستند ببرند. سفیر با خضوع گفت : از چاكر نوازى شما ممنونم لیك گمان نكنم كه در تمام سرهاى فرانسوى ، سرى كه موافق با گردن من باشد یافت شود. هانرى از این جوال خنده اش گرفت و او را از سفارت معاف داشت . (6)


سر كراسوس

در زمان پادشاهى ارد اول (اشك سیزدهم ) پادشاه اشكانى ، كراسوس ‍ سردار معروف رومى به قصد جنگ با ایران وارد بین النهرین شد. ارد سفیرى نزد كراسوس فرستاد كه این پیغام را برساند: (اگر مردم روم مى خواستند با من جنگ كنند من جنگ مى كردم و از بدترین عواقب آن بیمى نداشتم .
ولیكن چنین فهمیدم كه شما براى منافع شخصى به خاك ایران دست اندازى مى كنید، حاضرم بسفاهت شما رحم كرده ، اسراى رومى را پس ‍ بدهم .) كراسوس به سفیر گفت : جواب پادشاه شما را در سلوكیه خواهم داد. سفیر خندید و جواب داد: اگر از كف دست من ممكن است مویى بروید شما هم سلوكیه را خواهیم دید. خلاصه جنگ در حران (بین النهرین ) درگیر شد و كراسوس و پسرش در این جنگ كشته شدند و سر كراسوس را براى ارد كه در ارمنستان بود برده به پاى او انداختند. در این موقع نمایشى از تصنیفات اورى پید مصنف مشهور یونانى به مناسبت عروسى پسر ارد با دختر پادشاه ارمنستان در دربار بر روى صحنه بود و یكى از بازیگران یونانى سر كراسوس را از جلوى پاى ارد بلند كرد و شعرى مناسب از اورپید بخواند كه سخت بجا و مورد توجه قرار گرفت . (7)


حدود فدك

روزى هارون الرشید خلیفه عباسى به امام موسى كاظم علیه السلام گفت نه حدود فدك را معین نما تا به شما باز گردانم چون مى دانم در این امر به شما ستم شده است . امام فرمود: اگر به آن حدودى كه هست محدود نمایم نخواهى داد. هارون سوگند یاد كرد كه : خواهم داد. امام فرمود: حد اول آن عدن است . هارون برآشفت . امام فرمود: حد دوم سمرقند است . رنگ هارون متغیر شد. امام فرمود: حد سوم از آفریقا تا جبل الطارق و حد چهارم ارمنستان است . هارون كه سخت ناراحت شده بود به امام گفت : تو حدود ممالك ما را نام بردى یعنى آنچه در تصرف ماست حق بنى فاطمه است ؟ امام فرمود:اى هارون ! من از اول نمى خواستم كه حدود آن را معین نمایم اما تو اصرار كردى . هارون دم فرو بست و كینه امام را در دل گرفت . (8)


خلیفه و كنیزك مرده

یزید بن عبدالملك خلیفه اموى كنیزكى داشت بنام چپابه كه سخت به او عشق مى ورزید. یكبار براى گردش و تفریح به همراه كنیزك به اردن رفت و روزى در آنجا خلیفه نشسته بود و كنیزك سر بر دامن او نهاده بود و خلیفه همچنانكه مشغول خوردن انگور بود دانه هایى نیز به همان كنیزك مى انداخت و او مى خورد ناگاه یكى از دانه هاى انگور در ناى او رفت و كنیزك از دنیا رفت . خلیفه عاشق همچنان كنیزك را در دامن داشت . اجازه نمى داد پیكر او را به خاك بسپارند و سه روز متوالى اینكار ادامه داشت و خلیفه همچنان به بوسیدن و بوئیدن كنیزك مرده مشغول بود تا اینكه لاشه كنیزك گندید و برادر خلیفه از او رخصت به خاك سپردن را گرفت .
اما پس از اینكه كنیزك به خاك سپرده شد خلیفه باز آرام نگرفت قبر را شكافت و مدت هفت شبانه روز از اندوه او در خانه نشست و هیچكس را نپذیرفت و به گریه و زارى مشغول بود تا اینكه سرانجام چند روز بعد، از غصه كنیزك ، خود نیز رهسپار دیار فنا گردید. (9)


سیدى در زیر دیوار

منصور خلیفه عباسى با فرزندان امام حسن علیه السلام خصومت دیرینه اى داشت چنانكه یك روز حاجب او از قصر بیرون آمد و گفت : هر كس از فرزندان حسن ابن على علیه السلام كه بر در قصر حاضر است داخل شود، مشایخ و بزرگان حسینیان داخل شدند. لیكن حاجب مذكور ایشان را در مقصوره اى فرو آورد. و چند آهنگر را از در دیگر داخل كرد و حسینیان را در غل و زنجیر افكنده به عراق فرستاد، و در آنجا زندانى كرد تا همگى در زندان كوفه در گذشتند. اما جالب اینكه روزى یكى از فرزندان امام حسن علیه السلام نزد منصور آمده جلوى او ایستاد. منصور گفت : براى چه اینجا آمده اى ؟ گفت : آمده ام تا مرا نزد خویشانم زندانى كنى . زیرا من پس از ایشان طالب زندگى نیستم . منصور نیز وى را نزد آنها به زندان افكند.
روز دیگر منصور یكى از فرزندان امام حسن به نام محمد بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن على بن ابیطالب علیه السلام كه چهره اى بسیار زیبا داشت و به خاطر زیبایى چهره اش وى را دیباى زرد مى خواندند، احضار كرد و بدو گفت : دیباى زرد توئى ؟ وى گفت : مردم چنین مى گویند. منصور گفت : تو را نوعى بكشم كه تا كنون كسى را نكشته ام . سپس دستور داد او را زنده وا داشته ستونى روى او بنا نهاده تا آنكه در میان آن دیوار جان سپرد. (10)


رضاشاه سه تومان نمى ارزید

در میدان سپه تهران سید حسین مدرس و شیخ ‌الاسلام ملایرى به قصد رفتن به سعد آباد و دیدار رضاشاه پهلوى درشكه اى را پیدا كردند. قرار بود شب را در جعفر آباد منزل دوستى بخوابند و فردا صبح زود به سعد آباد بروند.
مدرس : درشكه چى ، تا جعفر آباد ما را چند مى برى ؟
درشكه چى : سه تومان . مدرس : سه تومان !! هرگز من سه تومان نمى دهم .
سردار سپه سه تومان نمى ارزد (مدرس رضا شاه را تا وقتیكه سردار سپاه بود رضا خان مى نامید وقتى كه رضاشاه شد تازه او را سردار مى خواند.) (11)


عاقبت كنیز بخشیدن به خلیفه

ربیع یكى از وزراى معروف منصور خلیفه عباسى بود و در گرفتن بیعت براى مهدى پسر منصور تلاش فراوان كرد و حتى كنیز زیبا روى خود را به منصور هدیه كرد، مهدى آن كنیز به پسر خود هادى بخشید، رفته رفته عشق آن كنیز بر هادى غلبه یافت ، و فرزندانى كه پیدا كرد جملگى از او بودند.
چون هادى به خلافت رسید دشمنان ربیع از وى نزد هادى سعایت كردند و بدو گفتند: ربیع هر گاه تو را مى بیند مى گوید: به خدا سوگند كه من كنیزى نازنین تر از مادر اینها نداشتم ، این سخن بر هادى و فرزندانش و هم بر آن كنیز بسیار گران آمد و هادى جامى از عسل مسموم بدو نوشانید و ربیع همان روز در گذشت و این سال 176 هجرى قمرى بود. (12)


آیت الله كاظم یزدى و شهادت نورى

پس از اعدام آیت الله شیخ فضل الله نورى به دست مجاهدین مشروطه خواه !! مرحوم آیت الله سید محمد كاظم یزدى كه از بزرگترین مراجع تقلید شیعه و مقیم نجف بود، به قدرى از این جنایت متاءثر شد كه بیشتر اوقات از ملاقات با ایرانیان خوددارى مى كرد و مى گفت : (ایرانیها دین ندارند) او تا آخر عمر با مشروطه موافقت نكرد و در هنگامه اختلاف مجلس و دربار، وقتیكه مرحومان آخوند ملا كاظم خراسانى و ملا عبدالله مازندرانى و حاج میرزا حسین تهرانى تلگراف خود را براى حمایت مجلس و تضعیف شیخ فضل الله نورى تهیه كردند، تلگراف را نزد آقا سید كاظم هم بردند كه او هم تاءیید و امضاء كند، او از امضاء خوددارى كرده و گفته بود:
آخوند خراسانى عالم است ولى دین ندارد. حاج میرزا حسین دین دارد ولى علم ندارد. مازندرانى نه دین دارد و نه علم و من از چنین كسانى پیروى نمى كنم . (13)


سوگلى ناصر الدین شاه

در پى انتشار حكم تحریم تنباكو (توسط آیت الله شیرازى ) مردم بیدرنگ دست به كار شدند قلیانها را شكستند و مواد را در میادین آتش زدند. فتوا با سرعت در سراسر ایران انتشار یافت ، تمام توتون فروشها مغازه هاى خود را بستند. در مدت قلیلى به طور كامل استعمال تنباكو و توتون در تمام كشور متروك گردید.
در بعضى نقاط تظاهرات مستقیما علیه شاه صورت گرفت . در حرمسراى ناصر الدین شاه هم قلیان و چپق پیدا نمى شد همه را شكستند و جلوى خوابگاه ناصر الدین شاه ریختند.
ناصر الدین شاه یك روز به اندرون براى سركشى سراغ انیس الدوله سوگلى حرم مى رود. مى بیند غلامان و كلفت ها مشغول پیاده كردن قلیانهاى نقره و مرصع هستند و خانم ناظر بر اعمال آنها، سؤ ال مى كند: علت چیست ؟ انیس الدوله جواب مى دهد: (براى اینكه قلیان حرام شده . شاه با تغیر مى گوید: كى حرام كرده ؟
انیس الدوله جواب مى دهد: همان كسى كه مرا به تو حلال كرده است . (14)


اگر مدرس بمیرد

پس از اینكه آیت الله مدرس طرح استیضاح سردار سپه (رضا خان ) را تقدیم مجلس كرد و روز تاریخى استیضاح (27 مرداد 1303) فرا رسید، كارآگاهان شهربانى و پلیسهاى آشكار و رجاله هاى مزدور، و چاقو كشان چریك و هوچیان داوطلب و امثال آنها در میان گروه تماشاچیان كنجكاو، در حوالى مجلس پراكنده شدند و نگاههاى مظنون و كله هاى مشكوك همه جا به نظر مى رسید و احساس مى شد. در حوالى ساعت ده صبح مدرس ‍ عصازنان به مجلس آمد و از همان بدو ورودش تعزیه شروع شد.
هوكنان مزدور از دم در، طبق دستور شهربانى شروع به جنجال و اهانت را نسبت به مدرس گذاشتند.
صداهاى قالبى (مرده باد مدرس ) تمام صحن مجلس را پر كرد.
مدرس در آن جنجال خطرناك نه تنها هراسى به خود راه نداد و دست و پاى خود را گم نكرد بلكه دست از متلك گویى هم نكشید و مثل اینكه آن حوادث را كاملا عادى و با نظر حقارت نگریسته باشد برگشت و به آن دسته اى كه مرده باد مدرس مى گفتند، گفت : (اگر مدرس بمیرد دیگر كسى به شما پول نخواهد داد ) بالاخره مدرس هر طور بود خود را به سر سراى مجلس رساند. هنگامیكه از پله ها بالا مى رفت مجددا از صحن حیاط صداى (مرده باد مدرس ) شنید، مدرس مجددا روى خود را برگردانید فریاد كشید و گفت (زنده باد مدرس ، مرده با سردار سپه ) این جمله را چند نفر از وكلاى طرفدار سردار سپه شنیده غرغر كنان رد مى شوند و مدرس خود را به اطاق فراكسیون اقلیت مى رساند. سردار سپه به مجلس ‍ مى آید و حتى به او خبر مى دهند كه مدرس گفته است (مرده باد سردار سپه ) از این سخن خیلى اوقاتش تلخ مى شود و به خود مى پیچید، مجددا از پائین صداى (مرده باد مدرس ) بلند مى شود. مدرس از همان اطاق بالا، پنجره را باز كرده سر خود را بیرون آورده فریاد مى زند (زنده باد مدرس ، مرده باد سردار سپه ).
به محض اینكه مدرس این جمله را تكرار مى كند چند نفر از طرفداران دو آتشه سردار سپه از جمله سید یعقوب انوار و یكى دو نفر دیگر با دوات و بادبزن و غیره به طرف مدرس حمله ور شده به او بناى ناسزاگویى را مى گذارند. اما سردار سپه كه قبلا هم شنیده بود مدرس چنین جمله اى را گفته اكنون هم با گوش خود همان جمله را مى شنود از جا در مى رود و به طرف مدرس حمله مى كند و یقه آن پیرمرد لاغر خسته را گرفته و او را با غضب كنج دیوارى گذاشته مى گوید: (آخر سید تو از من چه مى خواهى ...؟!)
آن پهلوان هم در آن حال كه مثل جوجه اى در چنگال آن ببر مازندران گرفتار بود باز ذره اى ترس از خود ظاهر نكرد و فورا با رشادت و عزم راسخ با لهجه رضایت بخش گفت : (مى خواهم كه تو نباشى !!!) (15)


مرد یونجه خوار و محمد على شاه

در زمان انقلاب مشروطه چون تبریز به محاصره نیروهاى محمد على شاه درآمد مدت محاصره چهار ماه دوام یافت و در شهر قحطى شدیدى افتاد.
اما مردم شجاع شهر با خوردن برگ درختان و علف و یونجه به مبارزه ادامه دادند. یكى از مشروطه خواهان در این مورد چنین مى گوید: یك روز در كوچه خودمان مشاهده كردم كه شخص فقیرى نشسته و یونجه مى خورد (در آن اوقات غالب مردم یونجه مى خوردند: و آن هم به آسانى و فور به دست نمى آمد) از وى پرسیدم كه داداش چه مى كنى ؟ گفت : حاجى آقا یونجه مى خوریم و اگر یونجه هم تمام شد برگ درختها را مى خوریم و اگر آن هم تمام شد پوست درخت را مى خوریم و دمار از روزگار محمد على شاه را در مى آوریم . (16)


میرزا كوچك خان و گداى سمج

میرزا كوچك خان جنگلى كه همراه با مشروطه خواهان در فتح تهران شركت داشت ، در دوران اقامت در تهران از كارهاى ناهنجار برخى از مجاهدین افسرده شد. با آنكه در نهایت عسرت مى زیست از پذیرش ‍ كمكهاى مادى سردار محى امتناع مى ورزید.
خودش نقل كرد كه : روزى بسیار دلتنگ بودم و به سرنوشت مردم ایران مى اندیشیدم و رفتار بعضى از كوته نظران را كه مدعى نجات ملت اند تحت مطالعه قرار داده بودم كه گدائى به من برخورد و تقاضاى كمك نمود.
من كه در این حال مفلس تر از او بودم و درب جیبم را تار عنكبوت گرفته بود و باصطلاح معروف (بخیه به آب دوغ مى زدم )، معذرت خواستم و كمك به وى را به وقت دیگر محول ساختم ، اما گداى سمج متقاعد نمى شد و پا بپایم مى آمد و گریبانم را رها نمى كرد.
در جیبم ، حتى یك شاهى پول نداشتم و فنافى الله به نحوه گذراندن آینده ام مى اندیشیدم . نه میل داشتم از كسى تقاضاى اعانت كنم و نه آهى در بساطم بود كه دل را خشنود نگه دارم و گداى پررو دم به دم غوغا مى كرد و اصرار زیاده از حدش خشمم را علیه خود برانگیخت . هر جا مى رفتم از من فاصله نمى گرفت و با جملات مكرر و بى انقطاع روح آزرده ام را سخت تر مى آزرد. عاقبت به تنگ آمده كشیده اى به گوشش خواباندم .
گویى گداى سمج در انتظار همین كشیده بود زیرا فورا به زمین نقش بست و نفسش بند آمد و جابجا مرد.
از مرگ گدا با همه پرروئیهایش متاءثر شدم و چون عمل خود را مستحق مجازات مى دانستم بیدرنگ به شهربانى حاضر و خود را معرفى كردم .
رئیس شهربانى یفرم خان ارمنى بود. از این كه به پاى خود به شهربانى آمده و خود را قاتل معرفى كرده ام متعجب شد و مدتهاى مدید براى همین ارتكاب در زندان ماندم تا اینكه اوضاع تغییر كرد و با گذشت مدعیان خصوصى آزاد گردیدم . (17)


تفریح شاهزاده

روزى ابوالفتح میرزا سالار الدوله و پسر مظفرالدین شاه از راهى عبور مى كرد. پیرمردى را دید، دیگى گلاب بر آتش نهاده مى جوشاند. امر داد گلاب جوشان و سوزان را به چهره بیفشاند. التماس باغبان نتیجه نبخشید و چون ناگزیر فرمان را به كار بست چهره اش یكباره سوخت و چشمش نابینا شد و حمل بار زندگى را از آن پس نتوانست . (18)


قیمت كشور هارون

روزى ابن سماك به نزد هارون الرشید در آمد، در آن اثنا كه به نزد هارون بود
وى آب خواست . كوزه آبى بیاوردند و چون آن را به طرف دهان برد كه بنوشد، ابن سماك گفت :اى امیر مؤ منان !دست نگهدار، تو را به حق خویشاوندى رسول خدا (ص ) اگر این جرعه آب را از تو وامى داشتند آن را به چند مى خریدى ؟
گفت : به همه ملكم (19)
گفت : بنوش كه خداى بر تو گوارا كند.
وقتى آن را بنوشید گفت : به حق خویشاوندى پیمبر خدا (ص ) از تو مى پرسم كه اگر آب از بدن تو برون نمى شد آن را به چند مى خریدى ؟ گفت : به همه ملكم . (20)
ابن سماك گفت : ملكى كه قیمت آن یك جرعه آب باشد در خور آن نیست كه درباره آن رقابت كنند.
گوید: هارون بگریست و فضل بن ربیع به ابن سماك اشاره كرد كه برود و او نیز برفت . (21)


عاقبت دوستى با خلیفه

روزى هارون الرشید به شكار رفت و جعفر پسر یحیى برمكى نیز همراه وى بود. جعفر از دوستان بسیار نزدیك و خصوصى هارون بود و به همین دلیل خلیفه خواهر خود عباسه را به عقد او در آورده بود تا در جلسات خصوصى و دوستانه عباسه با او محرم باشد اما شاید جعفر پا را این فراتر گذاشته بود و با عباسه دور از چشم هارون رابطه برقرار كرده بود، هارون با جعفر تنها بود بدون ولیعهد با وى مى رفت ، دست به شانه وى نهاده بود، پیش از آن با دست خویش مشك زده بود و همچنان با وى بود و از او جدا نشد تا به وقت مغرب كه بازگشت و چون مى خواست به درون رود وى را به برگرفت و گفت : اگر نمى خواستم امشب با زنان بشینم از تو جدا نمى شدم ، تو نیز در منزلت بمان و بنوش و طرب كن ، تا به حالتى همانند من باشى . گفت : به جان من باید بنوشى .
پس از نزد هارون الرشید سوى منزل خویش رفت ، فرستادگان هارون پیوسته ، با نقل و بخور و سبزه به نزد وى مى رسیدند تا شب برفت ، آنگاه هارون (مسرور) را به نزد وى فرستاد، مسرور به نزد جعفر وارد شد، جعفر در ركاب طرب بود، مسرور با خشونت او را بیرون آورده ، او را مى كشید تا به منزلگاهى كه هارون در آن بود. جعفر را بداشت و با بند خرى ببست و به هارون خبر داد كه او را گرفته و آورده ، هارون در بستر بود. به او گفت : (سرش را نزد من آر) مسرور به نزد جعفر رفت بدو خبر داد. جعفر گفت : هارون این دستور را از روى مستى داده ، در كار من تعلل كن تا صبح در آید یا بار دیگر درباره من از او دستور بخواه ، مسرور مى گوید: رفتم كه دستور بخواهم و چون حضور را احساس كرد گفت : اى ... . سر جعفر را پیش من آر.
مسرور: نزد جعفر بازگشت و خبر را با وى بگفت ، جعفر گفت : براى بار سوم درباره من به او مراجعه كن .
مسرور گوید: به نزد هارون رفتم ، مرا با چماقى زد و گفت : از مهدى نیستم اگر بیایى و سرش را نیارى و كسى را به نزد تو نفرستم كه سر تو را اول و سر او را پس از آن بیارد.
مسرور گوید: پس برون شدم و سر وى را پیش رشید بردم . (22)
آنگاه به دستور خلیفه سر جعفر را بر (جسر اوسط) نصب كردند و جسدش را نیز به دو نیم كردند و بر جسر اعلى و جسر اسفل نهادند. دو سال بعد كه هارون آهنگ خراسان داشت این جسد نافرجام را با خار و خس و چوب و نفت آتش زدند. (23)


وقت چوب خوردن باید چوب خورد

در سال 1323 به واسطه روس و ژاپن قیمت قند در ایران گران شد و علاء الدوله حاكم تهران چند تن از تجار تهران را به جرم گرانفروشى به فلك بست و چوب زد. در آن هنگام حاج سید هاشم پیرمرد شصت ، هفتاد ساله كه عمرى را به نیكوكارى گذرانده وارد مجلس حاكم تهران شد.
علاءالدوله به او گفت : چرا قند را گران كردید؟ سید پاسخ داد: به واسطه پیش آمدن جنگ روس و ژاپن قند كمترى به ایران وارد مى شود.
علاءالدوله گفت : باید التزام بدهید كه قند را به قیمت سابق بفروشید. سید جواب داد كه : چنین التزامى نمى دهم اما صد صندوق قند دارم كه به جنابعالى پیشكش مى كنم و دست از تجارت برمى دارم . در این هنگام حاج سید اسماعیل سرهنگ توپخانه سر رسید و سلام كرد. علاءالدوله از این كه تعظیم نكرده است عصبانى شد و گفت : تو چه داخل آدمى هستى كه سلام مى كنى و تعظیم نمى كنى ؟ آهاى بچه ها بیایید یك پاى سید هاشم و یك پاى این سرهنگ را به فلك ببندید. در این بین حاج على نقى پسر 27 ساله سید هاشم سر رسید. چون پدر پیر را بدان حال دید خود را به پاهاى او انداخت و گفت : تا زنده ام نخواهم گذشت پدرم را چوب بزنید. فراشها او را عقب كردند اما او دوباره خود را روى فلك انداخت . علاءالدوله فرمان داد پدر را رها كنید و پسر را فلك كنید. فراشان به فرمان عمل كردند و چوب زیادى به پاهاى پسر بیگناه زدند. در این وقت پیشخدمت وارد شد و گفت نهار حاضر است . علاءالدوله بر سر سفره نشست و آقا سید هاشم را احضار كرد و گفت : آقا وقت چوب باید چوب خورد، وقت نهار باید نهار خورد. فعلا مشغول نهار شوید. (24)


عمرى از نسل على علیه السلام

معروف است كه در جنگ بین الملل اول و تشكیل حكومت موقت در غرب ایران كه بالاخره منجر به مهاجرت بعضى از اعضاء كابینه موقت به اسلامبول گردید، موقع حركت از داخل تركیه ، چون تصمیم ، ناگهانى بود جاى كافى در قطار نداشتند و دولت عثمانى از جهت رعایت حال مهاجران و احترام به شخص جناب مدرس ، دستور داد، یك واگن اختصاصى به قطار ببندند و چند ماءمور محافظ خاص (ضابط) از این گروه حفاظت كنند.
مرحوم مدرس به عادت طلبگى آدم منظم و با سلیقه اى بود و خودش ‍ وسایل زندگى خود را فراهم مى كرد. در بین راه یك جا خواستند استراحت كنند، مدرس بلند شد و قلیان تمیزى چاق كرد و چاى خوش عطرى دم كرد. امیر خیزى (ناقل این داستان ) هم در این سفر، سمت مترجمى داشت چند چاى و یك قلیان برد و به نگهبانان (ضابطان ) داد. رئیس ضابطان از چاى بسیار خوشش آمد و از قیافه ساده و نحوه خدمتگزارى مدرس ، فكر كرد كه او قهوه چى هیئت است . با اشاره دستور داد كه چاى دیگرى هم بدهد. مرحوم مدرس با كمال خوشرویى چاى دوم را برد.
وقتى به اسلامبول نزدیك شدند رئیس ضابطها پیش آمد و به امیر خیزرى گفت كه مى خواهد پول چایى را بپردازد. امیر خیزرى پاسخ داد لازم نیست .
آن افسر اصرار داشت كه مایل نیست ضررى متوجه این پیرمرد قهوه چى بشود. در همین موقع قطار از حركت ایستاد. جمعى به استقبال هیئت آمده بودند و مدرى را با سلام و صلوات و احترام پیشاپیش بردند. افسر ضابط با حیرت و تعجب مى نگریست ، از امیر خیزى جریان واقعه را پرسید. او به افسر ضابط گفت : كه اصولا این واگن فوق العاده به احترام همین پیرمرد محترم ، جناب مدرس ، به قطار اضافه شده است . رئیس افسران پس از شنیدن این مطالب و دیدن آن استقبال پرشكوه شرمنده شد و با كمال تعجب رو به دوستان خود كرد و گفت : (شهد الله ، عمر خضر تلریندن شكره ، بیله افندى بیر كیمه گورمك ) كه ترجمه این عبارت تركى مى شود:
(به خدا قسم كه بعد از حضرت عمر ما افندى به این بزرگوارى ندیده ایم ) شاید شرحى كه در مجلس گفته بودند (مدرس ، عمرى است از نسل على ) اشاره به این سابقه تاریخى بوده است . (25)


تنها یك دزد

فوت نماینده مجلس انگلستان پس از مسافرت به ایران مطالعه احوال ایرانیان نوشته بود رضا شاه دزدان و راهزنان را از سر راههاى ایران برداشت و به افراد ملت خود فهماند كه من بعد در سر تا سر ایران فقط یك راهزن باید وجود داشته باشد! (26)


آزاد شده عورت

در جریان جنگ صفین یك روز عمروعاص خود به میدان آمد و مبارز طلبید كه ناگهان على (ع ) جلو او در آمد. آندم كه متوجه شد على (ع ) حریف او شده است در فكر حیله اى افتاد كه خود را از ضربت او رهایى دهد. على (ع ) با نیزه اى كه در دست داشت به او حمله كرد و او را از اسب بیانداخت . عمروعاص به پشت افتاد و براى اینكه خود را از دست حضرت على نجات دهد عمدا پاى خود را بالا برد و پیراهنش روى شكمش افتاد و عورتش نمایان گردید. على (ع ) در دم صورت را برگرداند و گفت لعنت خدا بر تو باد... برو كه تو آزاد كرده عورت خویشى . (27)


خان انا انزلنا

در دوره اى كه انقلاب مشروطیت در ایران در حال رشد و نمو بود یكى از نویسندگان وضعیت اجتماعى مردم را اینطور بیان مى كند: در شهرستان بیرجند دهى است بنام خوسف . معمول یكى از خوانین خوسف در آن روزها بوده كه در نماز به جاى سوره قل هو الله قدر یعنى انا انزلنا تلاوت مى كرده . روزى یك فرد عادى ، فارغ از قید خانى و غافل از عادت خان ، پهلوى خان به نماز ایستاده و پس از قرائت حمد، انا انزلنا را تلاوت كرده است . خان چنان عصبانى شده كه او را به باد دشنام و كتك گرفته و گفته است : پدر سوخته ... خان انا انزلنا، تو هم انا انزلنا؟!
تو همان قل هو الله آبا و اجدادى خودت را بخوان . (28)


جواهرات نادرى

آقا محمد خان قاجار كه براى زیارت به مشهد مقدس رفته بود از شاهرخ حاكم خراسان جواهرات نادرى را درخواست نمود و چون شاهرخ امتناع كرد دستور داد دور سر شاهرخ پیرمرد 70 ساله و كور را خمیر گرفتند و در آن سرب مذاب ریختند تا وى هر چه داشت عرضه كرد. (29)


خواب شگفت انگیز عشقى

میرزاده عشقى فرزند ابوالقاسم همدانى شاعر و فوق العاده حساس بود. وى در جریان جنگ جهانى جزء مهاجرین ایرانى بود و پس از مراجعه از زمره مخالفین 1919 بود و در دوره پنجم مجلس به مدرس و طرفداران او خیلى نزدیك بود و در 24 ذیقعده 1342 اولین شماره روزنامه (قرن بیستم ) منتشر كرد. در روزنامه اش نیش هاى زهر آلودى به سردار زد. كه از زخم هر خنجرى مؤ ثرتر و كارى تر بود چندى بعد عشقى خوابى دیده بود كه جریانش را براى ملك الشعراء بهار اینگونه تعریف كرد.
(خواب دیدم كه در قلمستان زرگنده مشغول گردش هستم در حین گردش ‍ دخترى فرنگى مثل آنكه با من سابقه آشنایى داشت نزدیك آمده بناى گله گزارى و بالاخره تشدد و تغیر را گذاشت و با طپانچه اى كه در دست داشت شش گلوله به طرف من خالى نمود بر اثر صداى گلوله افراد پلیس ‍ ریختند و مرا دستگیر كرده در درشكه نشاندند كه به نظمیه ببرند در بین راه من هر چه فریاد مى كردم كه آخر مرا كجا مى برید شما باید ضارب را دستگیر كنید نه مرا، كسى به حرفم گوش نمى داد تا مرا به نظمیه بردند و در آنجا به اطاقى شبیه زیرزمینى كشانیده محبوس كردند آن اطاق فقط یك روزنه داشت كه از آن روشنایى به درون مى تابید من با وحشتى كه داشتم چشم به آن روزنه دوخته بودم ناگهان دیدم شروع به خاكریزى شد و تدریجا آن روزنه گرفته شد و من احساس كردم آنجا قبرى است ...)
هنگامى كه میرزا عشقى این خواب را حكایت مى كرد قیافه بهم زده وحشتناكى داشت و به دوستانش پیشنهاد مى كند براى فرار از كشته شدن به طور ناشناس به روسیه فرار كنیم و مقدمات سفر را فراهم مى كند و قرار مى شود روز چهارشنبه زمان حركت باشد.
در روز سه شنبه دوستش رحیم زاده صفوى انتظار او را مى كشید ولى خبرى از او نمى رسد لذا نوكرى را به خانه عشقى مى فرستد.
نوكر رحیم زاده صفوى حدود دو ساعت قبل از ظهر به خانه عشقى مى رسد و مى بیند كه سر كوچه اتومبیلى ایستاده و دو نفر به سرعت به طرف آن مى روند كه سوار شوند و از آن طرف صداى زنهاى همسایه را مى شنود كه فریاد مى كنند (خونخوارها جوان ناكام را كشتند) و عجب آن است كه در آن كوچه هیچ گاه منطقه گشت پلیس و ماءمورین تاءمینات نبوده در ظرف یك لحظه چند نفر پلیس و ماءمور امنیتى دوان دوان مى آیند و مانند اشخاصى كه از آغاز و انجام قضیه مطلع باشند به خانه عشقى ریخته شاعر مجروح را بیرون كشیده در یك درشكه كه در سر كوچه آماده بود مى نشانند، عشقى كه چشمش به محمد خان نوكر رحیم زاده صفوى مى افتد فریاد مى زند (محمد خان به رفقا بگو به داد من برسند) محمد خان از این پاسبانها بپرس مرا كجا مى برند؟
(بابا من نمى خواهم به مریضخانه نظمیه بیایم ، مرا به مریضخانه آمریكایى ببرید...)
و همین طور جملات را در خیابانها مخصوصا در خیابان شاه آباد با فریاد تكرار مى كرد، اما پلیسها گویا دستور مخصوصى داشتند و در اثر داد و فریاد عشقى راضى مى شوند اول او را به كمیساریاى دولت ببرند كه از آنجا مطابق میل او به مریضخانه آمریكایى منتقل شود اما همین كه درشكه به در كمیساریا مى رسد رئیس كمیساریا به پلیس ها فحاشى كرده مى گوید: چرا به نظمیه نمى برند.
به ملك الشعراء بهار در مجلس خبر مى دهند كه عشقى او را در مریضخانه شهربانى خواسته بلافاصله به شهربانى مى رود به او مى گویند باید از در طویله سوار بروید كه مریضخانه آنجاست .
طویله سوار حیاط بزرگى داشت و در سمت چپ چهار اطاق كوخ مانند كه سقف آنها گنبدى بود و مریضخانه نظمیه را تشكیل مى داد. اطاق اولى یك در به حیاط طویله داشت و یكى دو پنجره به آن خیابان باز مى شد از اطاق دومى دربندى به اطاق سومى راه داشت و بقیه اطاق ها هیچگونه در و پنجره به خارج نداشت و روشنایى هر یك از آن اطاقها از یك روزنه مى رسید كه در وسط گنبدى سقف قرار داست . ملك الشعراء چون وضع را چنین دید رو كرد به رحیم زاده صفوى و گفت : خواب عشقى خواب عشقى زیر زمین و روزنه را تماشا كن ، آنوقت صفوى خواب عشقى را بیاد آورده وقتى نگاه مى كند در اطاق چهارمى یك تختخواب مى بیند كه میرزاده عشقى روى آن به خواب عبدى رفته و نور آفتاب از روزنه سقف به سینه او افتاده و شاید در آن لحظه كه عشقى براى آخرین دم چشم بر هم مى نهاد نور آن روزنه به صورت آن مى تابید. این نكته كه میرزاده عشقى هنگامیكه چشم بر هم مى گذارده است مژگان او تدریجا روى هم مى افتاده مانند همان حالتى بوده است كه شاعر در خواب دیده بود كه جلوى روزنه به تدریج خاك ریز شده راه نور بسته گشت . (30)





نوع مطلب : آموزشی، 
برچسب ها : گفتنیهاى تاریخ، داستانهاى جالب و خواندنى، تاریخ ایران و جهان، داستانهاى جالب و خواندنى از تاریخ ایران و جهان، گفتنیهاى تاریخ شامل داستانهاى جالب و خواندنى از تاریخ ایران و جهان،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر